تبلیغات
خبر نگاران هالیوود(به هالیوودخوش اومدى سابق) - اپییدم ...ای... اپیدم
 
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 



                              نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 شهریور 1390 توسط اى سودا بیبر

سلام سلام من امروز نمیدونم چرا خیلی شنگولم؟!!!اصلا زده به سرم راستی خیلی هاتونگفتین هالیوود...منم از هالیوود اپ میکنم ولی مثلاهر3تا اپیبار خاطره میزارمراستی اگهه راضی هستین تو اپ بعد ی مقدار چیز غیر هالیوودی بزاررم
 تو ادامه
قسمت دوم داستان
شات های جدیدی مایلی
ماایلی تو عروسی دوستش
پ.ن:فردا خاظره نیزارم باخبرای هالیوودی و اگه بزارین کمی مطلب خنده دار
نیک ناز جون هم از قسمت بعد میاد داستان

راستی بچه ها داستان این قسمتو منو پرنیا وپگاه باهم نوشتیم

مالیلییییییییییییییییی

http://www.img4up.com/up2/52641172890682803426.jpghttp://www.img4up.com/up2/48423402258343955259.jpghttp://www.img4up.com/up2/33492043622559898759.jpghttp://www.img4up.com/up2/44268771992271384923.jpghttp://www.img4up.com/up2/70006128877755650436.jpg

راستی امامن کارداشیان ها نگران دختر کوچکش کنداله که معروف نیس برای همنین میخواد بزور  بکنتش دوست دخی جاس کیم کارراداش ی بار سال پیش سیعی کرد ولی جاس نخواست حالا مادرشو دست به کار شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11
داستاننننننننننننننن


هنوز هم  داشتم بخاطر اون دختره الین حرص میخوردم
سارا:بچه ها ببینید پرنیا داره یی چیزی پخش میکنه
برگشتیم دیددیم  راسمیگه که ی دفعه به ما نزدیک میشه و گفت:سلام دختراااااااااااااااااااااااااااااااااا
فردا تولدمه
صبا با بی حوصلگی گفت  : اوه ...! باشه برای مهمونی مزخرفت یه فكری می كنیم ...!
پرنیا با عصبانیت كفت : اووووووف ...!اگه شما علاقه به مهمونی فوق العاده من ندارید مجبورتون نمی كنم ...!
صبا با بی خیالی گفت : علاقه ای هم نداریم ...!
.
.
.
به نظرت لباسم قشنگه ...!
این صدای پگاه بود كه داشت به من نگاه می كرد
_ آره پگاه جان لباست خیلی زیباست ...
حرفم نیمه تمام موند چون سارا و صبا از راه رسیدند ...!
سارا با چشمانی از حدقه در آمده رو كرد به من و گفت :
لباست خیلی خوشگله آی سودا جون ...!
.
.
.
توی راه بودیم وقتی رسیدیم به خونه شون می تونستم صدای زیاد آهنگ رو از سه تا كوچه اون ور تر بشنوم ...!
مهمونی پرنیا توی طبقه پایین خونه شون برگزار شده بود همه جا از آویز های رنگی پر شده ...!
نمی خوام دروغ بگم ولی زیاد از رفتن به اون مهمونی راضی نبودم ...
مهمونی دشمنام ...!
دشمنام
با صدای پگاه به خودم اومدم ...!
_ آی سودا كجایی ...؟ تو فكری ؟ چیزی شده ...؟
_ نه عزیزم ...! هیچی ...!
سارا _ چرا اینجا وایسادید ؟ مثلا اومدیم مهمونی !من یكی كه خیلی تشنمه ...! نظرتون راجب به یه شربت آلبالو چیه ...؟
صبا _ من یكی كه موافقم ...!
همگی رفتیم به سمت یه میز بزرگ كه روش هزار نوع از شربت های رنگارنگ با مزه های مختلف بود ...!
هر كدومون به لیوان از یه تنگ بزرگ شربت آلبالو ریختیم و همین كه خواستیم بخوریم دست صبا خورد بهم و شربت آلبالو ریخت روی لباس سفید الین ...!
الین اول با تعجب به لباسش نگاه كرد و برای یه لحظه چنان خشمی سراسر صورتشو گرفت كه فكر كردم الان می خواد بتركه ولی بعد با كمال تعجب لبخند ملیحی زد و به ما اشاره كرد كه با من بیاید درون یه اتاق ...!
وقتی با هم رفتیم توی اتاق الین در اتاق رو بست و با انگشتان لرزان وبه ما اشاره كرد و با لحن خشكی گفت  
:
متاسفم بچه ها ...!
ولی من باید این كارو بكنم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوب تا آپ بعدی بای
 
 



















.: Weblog Themes By maxtemp :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مكث تمپ

نایت اسکین-ابزار گوکل پلاس
نایت اسکین-ابزار گوکل پلاس